تبليغاتX
از من
اصولا آدمی نیستم که خیلی چیزا یادم بمونه. شاید دلیلش کم فکر کردن به چیزاییه که اتفاق افتادن و تموم شدن. ولی نمی دونم چرا از وقتی اومدم اینجا یاد خاطره ها می افتم. نه فقط خاطره های پنج سال گذشته... حتی خاطره های دبستان که مطمئنم از همون موقع که اتفاق افتادن تا حالا یادم نیافتاده بودن...جالبیش هم اینه که این خاطره هایی که هیچ وقت یادم نبودن و یه دفه اومدن تو ذهنم حس های عجیب بی ربطی توم ایجاد می کنن .... و جالب تر هم اینه که الان که دارم اینارو می نویسم اصلا یادم نیست چه چیزهایی یادم اومده بود!!

یادمه اون زمانها که مامان پیانو می زد همین اتفاق واسش می افتاد. همیشه تو راه برگشت از کلاس واسم خاطره های بچگیشو که یادش افتاده بود تعریف می کرد و آهنگ های زمان بچگیشو می خوند!

شاید این هم از اثرات تنبور باشه! حدودا یک هفته ایه که دارم تنبور زدن یاد می گیرم! کی فکرشو می کرد اینور دنیا هم بتونی از این کارا بکنی؟!؟!

این هم یه تغییر سبک بود در نوشته هام! ولی مطمئن نیستم که ادامه پیدا کنه...




+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:42  توسط من  | 

دلم نامجو می خواد. دلم ابی می خواد. دلم داریوش می خواد. دلم سیاوش می خواد. دلم شجریان می خواد. دلم شهرام ناظری می خواد. ولی می ترسم بهشون گوش کنم.... دیوانه می شوم.

لعنت به خداحافظی هایی که آدم ها را محافظه کار می کند.... می ترسم از دلبستگیهای جدید.... می ترسم از خداحافظی های دوباره....

دلم خط نوشتن می خواهد...

نشود فاشِ كسی آنچه میان من و تو ست
تا اشارات نظر نامه‌رسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن می‌گویم
پاسخم گو به نگاهی كه زبان من و توست
روزگاری شد و كس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست



+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 20:50  توسط من  | 

*بعضی وقتا بعضی چیزا هست که حتی جرات نمی کنی تو ذهنت راه بدی، چه برسه به اینکه به کسی بگی یا بنویسیش!

* کل آلبوم های سیاوش رو دانلود کردم. خیلیاشونو مدتها بود گوش نداده بودم. یاد خاطره های گذشته می افتم. یاد اون روزایی که تابستونا دوچرخه امیر و نوبتی سوار می شدیم و من با واک منی که داشتم آهنگ غروب و گوش می دادم....

* زندگی می گذرد... همانطور که قبلا می گذشت...



+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 10:22  توسط من  | 

یادمه بچه که بودم، از ابتدایی که رفته بودم راهنمایی یه حس خاصی داشتم. یه جور دلشوره بد. نمی دونم چی بود ولی تا یکی دو هفته شایدم بیشتر اینجوری بودم. یادمه یه بار سر یکی از کلاسا معلم علوممون می گفت از روی کتاب بخونیم و من وسط خوندن یهو گریم گرفت، بدون دلیل!

الان هم دقیقا همون حس رو دارم. وقتی این حس میاد سراغم یاد اون روزا می افتم. حس غریبیه.

گفتی مگه خودت نمیگفتی تنهایی رو دوست داری؟ آره. می گفتم. می داشتم. شایدم نمی فهمیدم. تنهایی وقتی خوبه بدونی هر وقت نخواستیش می تونه نباشه. ولی...

خیلی جای خالیت حس می شه....

یه وقتایی هست که به برگشتن فک می کنم.... ولی برگردم که چیکار کنم؟

می ترسم از اولین شبی که توی خونه خودم، تنها، خواهم بود... می ترسم از روزای تنهایی.... نه، دیگه تنهایی رو دوست ندارم...



+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 7:22  توسط من  | 

دو ماه، یک ماه، سه هفته، دو هفته، یک هفته، پنج روز، سه روز و می رسیم به دو روز.

تا یک هفته سخت به نظر نمی آید. اما یک چشم در چشم افتادن کار خودش را می کند. این می شود که پناهگاه او دستشویی می شود و پناهگاه من بغل تو. اولها آرام آرام می آید. اما کم کم بیشتر شبیه طوفان می شود، آرام و قرار ندارد. 

از الان دو روز مانده. دو روز پر از بغض، دو روز پر از اشک. تنها دو روز...

دوست داشتم آخرین کسی بودم که می رفتم. دوست داشتم رفتن تک تکتان را می دیدم. دوست داشتم تا آخرین لحظه مزه مزه تان می کردم. تا آنوقت شاید خشک می شد چشمه ای که با هر تلنگری روان می شود.

دو چیز امشب مرا سوزاند. آن دو جفت چشمی که فرار کردند تا مبادا تر شوند....

برای تو بعدا خواهم نوشت... به وقتش...



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 3:50  توسط من  | 

تجربه ها هیچ وقت تکرار نمی شن! حالا اگه نخوایم قانون کلی بدیم جای هیچ وقت می ذاریم معمولا! وقتایی که توی یه چیز دنبال اون احساس نابی که قبلا تجربه اش کردیم می گردیم همیشه گند می خوره به همه چی! خیلی چیزا اینجورین. عشق دوباره، مسافرت دوباره اصلا هر چیز دوباره...

تجربه های ناب وقتی درست می شن که هیچ تصوری نداشته باشی که چه اتفاقی قراره رخ بده یا انتظارشو نداشته باشی! همیشه این پیش زمینه اس که کارو خراب می کنه...


 

* مسافرتی رفتیم امسال، دسته جمعی به همراه اقوام! همه به دنبال تجربه های سال پیش بودن. حاصل نشد...

* معمولا دلخوری از کسی یادم نمی مونه. بعد از دو سه روز می شم مثل قبل. ولی سه نفرو هیچ وقت یادم نمیره که چقدر دلمو سوزوندن! نه، هیچ کدوم عشق نبودن. شاید بشه گفت سه تا از بهترین دوستام بودن! هر وقت که یادشون می افتم اون لحظه ها می آد جلوی چشمم! به خاطر همینه که نمی تونم بگم بخشیدمشون. و چه بخششی بهتر از فراموشی؟؟ (اینجا مستقل از حق حرف زدم!)

هیچ وقت نمی بخشمت! تو و کسی رو که باعثش شده!

* آدما عوض می شن. ولی وای به اون روزی که عوضی بشن...

* خیلی وقتا میگیم آدما تا یه چیزی رو دارن ارزشش رو درک نمی کنن. دردناکی قضیه اینه که قانون رو می دونی ولی نمی تونی کاریش بکنی...

* تجربه ثابت کرده به هیچ کس نباید تکیه کنی. حتی به بهترین دوستات...



+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:26  توسط من  | 

می نویسم به شرطی که هیچی نپرسی! هیچی! این قولو بهم بده!
وقتهایی هست که بعضی چیزا یهو بغض می شن تو گلوت! دلت تنگ می شه! یه چیزی چنگ می زنه توش! اون وقته که بی خوابی میزنه و فقط غلت میزنی تو جات و هی می گی چرا صب نمی شه تا از این درد لعنتی خلاص شی. حالا بماند که بعضی وقتا این بغض بیشتر از یکی دو شب می مونه... کلی تلاش کردم تا چیزی نفهمی. چون میدونم تو حالت بدتر از من می شه اون موقع ها. اون وقت هیشکی نیست جممون کنه! میشیم دو تا داغون که به جای اینکه حال همدیگه رو بهتر کنیم گند می زنیم به همه چی! حال تو بد می شه حال من بدتر!
اینجور موقع ها که می شه، هیشکی رو ندارم که باهاش حرف بزنم. تو ناراحت می شی، اون سعی می کنه منطقی بگه آقا این درست نیست، اون یکی هم شاید فقط گوش کنه ولی... فقط...
باور کن می دونم منطقی نیست! هیچیش! ولی مگه می شه دلو با منطق آروم کرد آخه؟
اصلا اینجور موقع ها منطق دیگه حتی تو مغزمم کاری نداره چه برسه به دلم و دست می زنم به کارایی که نباید و به قولی کلی فانتزی می سازم! فانتزی های غلط! فانتزی های چرت! فانتزی هایی که مسخره ان! ولی نه در اون لحظه! حتی تو اون لحظه قشنگ هم هستن! در لحظه آرومم می کنه ولی بعدش یه طوفانه که به پا می شه تو این دل صاحب مرده.
حالا بیا و آرومش کن! انگار یه دلشوره ای میاد توش! دلشوره نیست ولی حسش شبیه شه! حالا هی برو اون پایین بشین و حرف بزن و سعی کن خودتو خوب نشون بدی! حتی برو چند تا پک به اون لعنتی بزن! هیچ کدومش فایده نداره! فقط گند می زنه به این لحظه ها که باید تک تکشونو زندگی کنی!  حالا فقط یه خوش شانسی میتونه کمکت کنه که دیگه شبا دلت عقل و نذاره کنار و دست نزنه به کارایی که نباید. اینجوری بعد چند روز آروم می شی و می فهمی چه گندی زدی! حالا بیا و اون گند و درست کن!


* هیچی نپرس! خواهش می کنم! خواهش کردم ازت!

* نگه تا این شب خونین سحر کرد//چه خنجرها که از دلها گذر کرد//ز هر خون دلی سروی قد افراشت//ز هر سروی تزروی نغمه برداشت//صدای خون در آواز تزرو است//دلا این یادگار خون سرو است!(به قولی با آهنگ و صدای نامجو بخونش!!)

* یادت باشی یک‌کارهایی فقط برای دلت است. نگرد دنبال توضیح و تفسیر. به عقل نصفه نیمه‌ات مرخصی بده. اینقدر دنبال توجیح برای همه‌چی نباش که رنگ فلان به مدل موهایم می‌آید و کتاب فلان را فلانی که آدم گنده‌ای است پیشنهاد کرده و این‌کار را می‌کنم که اینطور شود....




+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 17:28  توسط من  | 

عمریست تا من در طلب هر روز گامی میزنم
دست شفاعت هر زمان در نیک نامی میزنم
بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود
دامی به راهی می‌نهم مرغی به دامی میزنم


* هر سال هی میام میگم یه سال دیگه هم گذشت....

* ولی امسال چیزای دیگه ای هم زیاد باید بگم.... این آخرین باره! آخرین ساله!


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 1:7  توسط من  | 

یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود

یاد باد آن که چو چشمت به عتابم می​کشت
معجز عیسویت در لب شکرخا بود

یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود


* نمی دونم یادت هست یا نه! اون پستی رو که مخاطبش تو بودی! اون موقع خیلی دوست داشتم یه چیزی می گفتی درموردش. آخه امشب کل آرشیومو دوباره خوندم! این رو هم کلا گذاشتم فقط به خاطر تو!

* چی می شه که دوستی ها از بین می رن؟؟ به نظرم بیشتر تقصیر توقعاتیه که از طرف مقابلمون داریم....

* احساس می کنم اصلا آماده نیستم... اصلا!



+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 4:50  توسط من  | 


- دوستی هایی که به چیزهای ناچیز از بین می روند... و اشکهایی که ...

- حس های جدید، حسهایی که مقتضی اتفاقند نه سن!

- و تصمیمهایی که باید گرفته شوند، اگرچه سخت باشد...



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 23:20  توسط من  |