تبليغاتX
از من
خسته ام... مدتهاست! 

میشه یه روز بیدار شم و این خستگی تو وجودم نباشه؟



+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 2:56  توسط من  | 

كوچه لره سو سپ میشم
یار گلنده توز اولماسون
هله گلسین هله گتسین
آرالیخدا سوز اولماسون



+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 14:4  توسط من  | 

تا حالا هر وقت از دوستاي صميميم جدا ميشدم اين من بودم كه ميرفتم. ميرفتم به يه دنياي جديد. دنيايي كه جايي توش نبود كه آدمو ياد خاطرات قديمي بندازه. دلتنگيهاي هر از گاهي كه هميشه هست ولي پيش نمياد بري يه جايي و يه دفعه يادت بياد كه إإ ما با فلاني ميومديم اينجا و كاش فلاني اينجا بود. 
اما اينبار فرق مي كنه. اين منم كه ميمونم و تويي كه داري ميري. هنوز نرفته ياد خاطراتمون افتادم. از اون اولين روزي كه تو استارباكس شروع كردي به درددل كردن تا روزايي كه ميرفتيم استارباكس و يو سي و پنرا و كافي هاس درس بخونيم و به جاي درس خوندن از خاطرات بچگيمون تعريف مي كرديم!! روزايي كه پياده راه ميافتاديم به سمت پنرا و تو راه هر كدوممون هدفون خودش و ميذاشت تو گوشش ولي آهنگ يكي ميذاشتيم و شروع آهنگ رو با هم هماهنگ مي كرديم و تو خيابون داااااد ميزديم. وقتايي كه فقط ميرفتيم كاسكو كه بعد خريد يه پيتزا بگيريم و دو برابر وقتي كه واسه خريد صرف كرده بوديم باهم حرف بزنيم. و اين اواخر كه با هم مي رفتيم موتور سواري و بعدش هم براي قليون ميرفتيم نارا؛ شب هم موقع برگشت هي ميخواستيم آهنگ بخونيم ولي هيچي يادمون نميومد كه حفظ باشيم و همش اون آهنگ قديمي رو مي خونديم و راه رو اشتباه ميرفتيم! 
خلاصه اينكه هنوز نرفتي دلم تنگت شده. ميدونم داري ميري براي يه زندگي بهتر ولي من از اين به بعد غصه كه دارم به كي زنگ بزنم كه همون موقع بياد پيشم و بخندونتم؟ وقتي خوشحالم با كي برنامه بزارم؟ وقتي تنهام... وقتي.... با كي هايده بخونم؟ 
اين همه نوشتم كه بهت بگم ممنونم به خاطر همه ساعت ها و روزاي خوبي كه با هم داشتيم. كه بگم دوست دارم ودلم حسابي برات تنگ ميشه. اميدوارم هميشه مثل الان موفق و خوشحال و خندون باشي. 



+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت 11:18  توسط من  | 

بعضي وقتا اينقدر در مورد احساسات آدما منطقي فكر مي شه كه اصلا فهميده نمي شن. 



+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 11:32  توسط من  | 

دلم ايران ميخواد. دوست داشتم چشامو ميبستم و تق تق صداي در ميومد. چشامو باز ميكردم و توي اتاق خودم بودم. آرمان دم در بود و ميومد تو و هي اصرار ميكرد بيا موبايلامونو عوض كنيم و هي ميپرسيد سري بعد چي مي خواي سوغاتي برام بياري. منم هي سر به سرش ميزاشتم. بعدش از اتاقم ميومدم بيرون و ميرفتم اتاق امير. ميگفتم اميرو قل بزنيم؟ اونم ميگفت برو ذغال بزار بقيشو من ميزارم. ميرفتم تو آشپزخونه و ذغالارو ميزاشتم رو گاز و بر ميگشتم اتاقم و بعد چند دقيقه امير با قليون و منقل ميومد تو و شروع ميكرديم به قل كشيدن. بعد ميرفتم پايين پيش مامانم كه داشت قرمه سبزي درست ميكرد. يك عالمه قرمه سبزي مي خوردم و كلي با مامانم از اينور اونور حرف ميزديم. بعد بلند ميشديم با مامان ميرفتيم خريد پرده براي خونه و كلي هم تو راه مامان نصيحتم ميكرد. بعدش كه برميگشتيم خونه، بابا رسيده بود و رفته بود يه عالمه خرمالو و ازگيل از باغچه چيده بود. حياط رو هم آبپاشي كرده بود و صندليارو گذاشته بود وسط حياط. ميرفتيم پنج تايي ميشستيم تو حياط و خرمالو مي خورديم. چرت و پرت ميگفتيم و مي خنديديم. شب هم بچه ها ميومدن خونمون و شروع ميكرديم به ورق و فوتبال دستي و قليون و مسخره بازي. آخر شب هم مهسا و صفورا و نرگس مي موندن خونمون و تا صبح چت پتو مي كرديم. 

دلم ايران مي خواد. دلم بغل مامان و بابا مي خواد. دلم داداش مي خواد. دلم دوستاي ايران ميخواد. 

دلم اينجارو نمي خواد......



+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1390ساعت 13:13  توسط من  | 

بعضي آدما باعث ميشن حس كني هيچ وقت خوب نيستي، هيچ وقت كافي نيستي، هيچ وقت كار درستي انجام نميدي!



+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1390ساعت 23:18  توسط من  | 

بعضي وقتا دوست دارم برم يه شهر كوچيك. يه جايي كه هيچ كس ندونه من كي ام و چي كارم و از كجا اومدم. بشم اون آدم مرموزه كه هيچكس هيچي از گذشته اش نمي دونه. اونجا يه زندگي جديد شروع كنم. 



+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1390ساعت 7:22  توسط من  | 

این همه مدت داشتم تو این خراب شده دنبال کار می گشتم پیدا نمی شد! حالا که تصمیم گرفتم برگردم استاد گرامی پیشنهاد کار بهم داده! کلا گند خورد به برنامه هایی که ریخته بودم!! آخه مملکته اینا دارن؟؟؟ والا!! :دی



+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 23:54  توسط من  | 

محافظه كار شده بودم. اون اولا كه اومده بودم اينجا. از يه طرف تنهايي خيلي اذيتم ميكرد، از يه طرف هم رابطه با آدما خيلي برام سخت شده بود. به اين فكر ميكردم كه كاري كنم كه دو سال ديگه كه ميخوام از اينجا برم، جدا شدنم اونقدري سخت نباشه كه وقتي ميومدم بود!

ولي آدميزاده ديگه. يادش ميره. يادش مي ره كه وقتي ميومد چقدر سخت بود جدا شدن. كه اون موقع ها فكر مي كرد همه چيز رو ول كردن و اومدن به معني اينه كه همه چيزايي كه قبلا ساخته بودي رو خراب كردي. يادش ميره عهدهايي كه با خودش ميبنده. 

الان كه دارم به برگشتن فكر مي كنم، دوباره همه اون حسها مياد سراغم. اين همه تلاش، اين همه حس، اينهمه چيزايي رو كه اينجا ساختم رو بايد ول كنم و برم و دوباره روز از نو روزي از نو! ميگم از نو چون وقتي برميگردم هيچي مثل قبل نيست. هيچي. آدما، شرايط، خودم و همه چيز عوض شدن. انگار بايد برم و يه زندگي جديد شروع كنم. قبول! راحتتر از وقتيه كه ميومدم اينجا. ولي اگه ديگه نميتونستم تو اون شرايط زندگي كنم چي؟ دوباره كوچ؟ دوباره شروع جديد؟ 

احساس مي كنم توي يه چرخه گير كردم. تكرار، تكرار، تكرار.... 

ميترسم اين وسط كم بيارم ديگه. شايد هم كم آوردم. 

اينه كه شك ميكنم هي. شك، شك، شك...

چي ميشد مثل قديم كوچ كردن اينقدر راحت نبود؟ حداقل يكي از دغدغه هامون كم ميشد....



+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1390ساعت 8:27  توسط من  | 

وقتايي هست كه دوست داري يه چيزي بگي ولي ميدوني كه نبايد. 

وقتايي هست كه احساس ميكني يه چيزي ميخواد بگه ولي مي دونه كه نبايد. 

وقتايي كه بدت مياد از اين بايدا و نبايدا!



+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1390ساعت 11:15  توسط من  |