یادمه اون زمانها که مامان پیانو می زد همین اتفاق واسش می افتاد. همیشه تو راه برگشت از کلاس واسم خاطره های بچگیشو که یادش افتاده بود تعریف می کرد و آهنگ های زمان بچگیشو می خوند!
شاید این هم از اثرات تنبور باشه! حدودا یک هفته ایه که دارم تنبور زدن یاد می گیرم! کی فکرشو می کرد اینور دنیا هم بتونی از این کارا بکنی؟!؟!
این هم یه تغییر سبک بود در نوشته هام! ولی مطمئن نیستم که ادامه پیدا کنه...
لعنت به خداحافظی هایی که آدم ها را محافظه کار می کند.... می ترسم از دلبستگیهای جدید.... می ترسم از خداحافظی های دوباره....
دلم خط نوشتن می خواهد...
نشود فاشِ كسی آنچه میان من و تو ست
تا اشارات نظر نامهرسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی كه زبان من و توست
روزگاری شد و كس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
* کل آلبوم های سیاوش رو دانلود کردم. خیلیاشونو مدتها بود گوش نداده بودم. یاد خاطره های گذشته می افتم. یاد اون روزایی که تابستونا دوچرخه امیر و نوبتی سوار می شدیم و من با واک منی که داشتم آهنگ غروب و گوش می دادم....
* زندگی می گذرد... همانطور که قبلا می گذشت...
الان هم دقیقا همون حس رو دارم. وقتی این حس میاد سراغم یاد اون روزا می افتم. حس غریبیه.
گفتی مگه خودت نمیگفتی تنهایی رو دوست داری؟ آره. می گفتم. می داشتم. شایدم نمی فهمیدم. تنهایی وقتی خوبه بدونی هر وقت نخواستیش می تونه نباشه. ولی...
خیلی جای خالیت حس می شه....
یه وقتایی هست که به برگشتن فک می کنم.... ولی برگردم که چیکار کنم؟
می ترسم از اولین شبی که توی خونه خودم، تنها، خواهم بود... می ترسم از روزای تنهایی.... نه، دیگه تنهایی رو دوست ندارم...
تا یک هفته سخت به نظر نمی آید. اما یک چشم در چشم افتادن کار خودش را می کند. این می شود که پناهگاه او دستشویی می شود و پناهگاه من بغل تو. اولها آرام آرام می آید. اما کم کم بیشتر شبیه طوفان می شود، آرام و قرار ندارد.
از الان دو روز مانده. دو روز پر از بغض، دو روز پر از اشک. تنها دو روز...
دوست داشتم آخرین کسی بودم که می رفتم. دوست داشتم رفتن تک تکتان را می دیدم. دوست داشتم تا آخرین لحظه مزه مزه تان می کردم. تا آنوقت شاید خشک می شد چشمه ای که با هر تلنگری روان می شود.
دو چیز امشب مرا سوزاند. آن دو جفت چشمی که فرار کردند تا مبادا تر شوند....
برای تو بعدا خواهم نوشت... به وقتش...
تجربه ها هیچ وقت تکرار نمی شن! حالا اگه نخوایم قانون کلی بدیم جای هیچ وقت می ذاریم معمولا! وقتایی که توی یه چیز دنبال اون احساس نابی که قبلا تجربه اش کردیم می گردیم همیشه گند می خوره به همه چی! خیلی چیزا اینجورین. عشق دوباره، مسافرت دوباره اصلا هر چیز دوباره...
تجربه های ناب وقتی درست می شن که هیچ تصوری نداشته باشی که چه اتفاقی قراره رخ بده یا انتظارشو نداشته باشی! همیشه این پیش زمینه اس که کارو خراب می کنه...
* مسافرتی رفتیم امسال، دسته جمعی به همراه اقوام! همه به دنبال تجربه های سال پیش بودن. حاصل نشد...
* معمولا دلخوری از کسی یادم نمی مونه. بعد از دو سه روز می شم مثل قبل. ولی سه نفرو هیچ وقت یادم نمیره که چقدر دلمو سوزوندن! نه، هیچ کدوم عشق نبودن. شاید بشه گفت سه تا از بهترین دوستام بودن! هر وقت که یادشون می افتم اون لحظه ها می آد جلوی چشمم! به خاطر همینه که نمی تونم بگم بخشیدمشون. و چه بخششی بهتر از فراموشی؟؟ (اینجا مستقل از حق حرف زدم!)
هیچ وقت نمی بخشمت! تو و کسی رو که باعثش شده!
* آدما عوض می شن. ولی وای به اون روزی که عوضی بشن...
* خیلی وقتا میگیم آدما تا یه چیزی رو دارن ارزشش رو درک نمی کنن. دردناکی قضیه اینه که قانون رو می دونی ولی نمی تونی کاریش بکنی...
* تجربه ثابت کرده به هیچ کس نباید تکیه کنی. حتی به بهترین دوستات...
می نویسم به شرطی که هیچی نپرسی! هیچی! این قولو بهم بده!
وقتهایی هست
که بعضی چیزا یهو بغض می شن تو گلوت! دلت تنگ می شه! یه چیزی چنگ می زنه
توش! اون وقته که بی خوابی میزنه و فقط غلت میزنی تو جات و هی می گی چرا
صب نمی شه تا از این درد لعنتی خلاص شی. حالا بماند که بعضی وقتا این بغض
بیشتر از یکی دو شب می مونه... کلی تلاش کردم تا چیزی نفهمی. چون میدونم
تو حالت بدتر از من می شه اون موقع ها. اون وقت هیشکی نیست جممون کنه!
میشیم دو تا داغون که به جای اینکه حال همدیگه رو بهتر کنیم گند می زنیم
به همه چی! حال تو بد می شه حال من بدتر!
اینجور موقع ها که می شه،
هیشکی رو ندارم که باهاش حرف بزنم. تو ناراحت می شی، اون سعی می کنه منطقی
بگه آقا این درست نیست، اون یکی هم شاید فقط گوش کنه ولی... فقط...
باور کن می دونم منطقی نیست! هیچیش! ولی مگه می شه دلو با منطق آروم کرد آخه؟
اصلا
اینجور موقع ها منطق دیگه حتی تو مغزمم کاری نداره چه برسه به دلم و دست می زنم به کارایی
که نباید و به قولی کلی فانتزی می سازم! فانتزی های غلط! فانتزی های چرت! فانتزی هایی که مسخره ان! ولی نه
در اون لحظه! حتی تو اون لحظه قشنگ هم هستن! در لحظه آرومم می کنه ولی
بعدش یه طوفانه که به پا می شه تو این دل صاحب مرده.
حالا بیا و آرومش
کن! انگار یه دلشوره ای میاد توش! دلشوره نیست ولی حسش شبیه شه! حالا هی
برو اون پایین بشین و حرف بزن و سعی کن خودتو خوب نشون بدی! حتی برو چند
تا پک به اون لعنتی بزن! هیچ کدومش فایده نداره! فقط گند می زنه به این
لحظه ها که باید تک تکشونو زندگی کنی! حالا فقط یه خوش شانسی میتونه کمکت
کنه که دیگه شبا دلت عقل و نذاره کنار و دست نزنه به کارایی که نباید.
اینجوری بعد چند روز آروم می شی و می فهمی چه گندی زدی! حالا بیا و اون
گند و درست کن!
* هیچی نپرس! خواهش می کنم! خواهش کردم ازت!
* نگه تا این شب خونین سحر کرد//چه خنجرها که از دلها گذر کرد//ز هر خون دلی سروی قد افراشت//ز هر سروی تزروی نغمه برداشت//صدای خون در آواز تزرو است//دلا این یادگار خون سرو است!(به قولی با آهنگ و صدای نامجو بخونش!!)
* هر سال هی میام میگم یه سال دیگه هم گذشت....
* ولی امسال چیزای دیگه ای هم زیاد باید بگم.... این آخرین باره! آخرین ساله!یاد باد آن که چو چشمت به عتابم میکشت
معجز عیسویت در لب شکرخا بود
یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
* نمی دونم یادت هست یا نه! اون پستی رو که مخاطبش تو بودی! اون موقع خیلی دوست داشتم یه چیزی می گفتی درموردش. آخه امشب کل آرشیومو دوباره خوندم! این رو هم کلا گذاشتم فقط به خاطر تو!
* چی می شه که دوستی ها از بین می رن؟؟ به نظرم بیشتر تقصیر توقعاتیه که از طرف مقابلمون داریم....
* احساس می کنم اصلا آماده نیستم... اصلا!
- حس های جدید، حسهایی که مقتضی اتفاقند نه سن!
- و تصمیمهایی که باید گرفته شوند، اگرچه سخت باشد...